
: منوي اصلي :
: درباره خودم :
: پيوندهاي روزانه :
: لينك دوستان من :
: لوگوي دوستان من :
: آرشيو يادداشت ها :
: نوای وبلاگ :
سلام ...
خیلی مزاحم نمیشم فقط چند تا نکته را متذکر میشم و زحمت را کم میکنم !
1. فردا راهی مشهدم ! شما برام دعا کنید که سفر پر باری باشه منم اونجا همتون را یاد میکنم ...
2. وبلاگ پرواز هم بالاخره ... تعطیل شد ... با اینکه این کارش را هیچ وقت فراموش نمیکنم ولی دلایلش را برای این کار تحسین میکنم !! وبلاگش را دوست داشت ولی ...
3. ایها الناس من وبلاگم را دوست دارم !!!
..............................
ریز نوشت ! : و ... تو ...
وقتی هستی، نیستی و وقتی نیستی، هستی ... پس نباش ! شاید فقط به خاطر همون دلیل مجازی !
یا علی ...
نوشته شده توسط : یاس کبود
دلم گرفته بود ... بردمش بیرون یکم هوا بخوره ... کمی گردونومش ... بعد هم به طرف خونه راه افتادیم ...
توی راه برگشت آسمان یه لحظه سفید شد ... رعد و برق ؟ اونم توی تابستون ؟؟ یکدفعه شیشه ی ماشین تقی صدا کرد و یه قطره ی بزرگ آب وسط شیشه پهن شد ! لحظه ای گذشت ... باز هم یه قطره ی دیگه ... و شیشه ی ماشین پر شد از قطره های بزرگی که خودشون را روی سر و صورت مردم پرت میکردن ...
دلم برگشت و به آسمون نگاه کرد ... آروم و با شیطنت گفت : بریم زیر بارون ؟!
منم دوست داشتم برم ... منتظر جواب موندم ... هیچ جوابی نیومد ... اومدم بهش اصرار کنم و بگم که حالا این دفعه بذار ... نمیبینی چقدر گرفته ؟!! ولی نگفتم ، رفتارش برام عجیب بود ... نکنه دوباره با هم قهرن ؟! دلم یه سرفه ی کوچیک کرد و با این کار نشون داد هنوز منتظره ... بازم جوابی نیومد ...
بارون کم کم ، کم شد و بعد هم تمام ...
دلم دوباره روش را برگردوند ... بغض داشت خفه اش میکرد اینو از بغض توی گلوم میفهمیدم ... با عصبانیت به عقلم گفتم دیدی بارون تموم شد ؟! همش تقصیر تو بود ... خب چرا اجازه نمیدی ؟! بازم مثل همیشه ، مغرورانه ساکت بود ...
راه افتادیم به طرف خونه ... رسیدم خونه و لباسامو عوض کردم هنوز از دستش عصبانی بودم که یکدفعه ... چیک ... چیک ... دوباره بارون شروع به باریدن کرد ... فوری بهش گفتم : برم ؟! باز جواب نداد ... دلم دوباره رو به من کرد و با مظلومیت و کمی التماس گفت : بریم زیر بارون !
برگشتم و بلند گفتم : من میخوام برم زیر بارون !
بعد بالاخره صداش در اومد و گفت : تمومش کن این لوس بازی ها را ... دیگه بزرگ شدی !!!
همه جا خوردیم حتی خودش ! آروم گفتم : من ؟؟!! و بعد ساکت شدم ...
دلم روشو برگردوند و دیگه باهام حرف نزد ...
.......................................
پ.ن 1 : خب چکار میتونستم کنم ؟!
پ.ن 2 : بهم جواب بدید ... من واقعا بزرگ شدم ؟؟؟!!!
یا علی ...
نوشته شده توسط : یاس کبود
از همان روزی که دست حضرت"قابیل" -گشت آلوده به خون حضرت"هابیل"- از همان روزی که فرزندان "آدم" صدر پیغام آوران حضرت باری تعالی - زهر تلخ دشمنی در خونشان جوشید ، آدمیت مرد ، گر چه آدم زنده بود .
از همان روزی که یوسف را برادر ها به چاه انداختند - ازهمان روزی که با شلاق و خون دیوار چین را ساختند - آدمیت مرده بود .
بعد دنیا هی پر از آدم شد و این آسیاب - گشت وگشت - قرن ها از مرگ آدم هم گذشت - ای دریغ آدمیت برنگشت .
قرن ما - روزگار مرگ انسانیت است - سینه ی دنیا ز خوبی ها تهی ست - صحبت از آزادگی پاکی مروت ، ابلهی ست - صحبت از موسی و عیسی و محمد نابجاست - قرن موسی چنبه ها ست .
من که از پژمردن یک شاخه گل - از نگاه ساکت یک کودک بیمار - از فغان یک قناری در قفس - از غم یک مرد ، در زنجیر - حتی قاتلی بردار ! - اشک در چشمان و بغضم در گلوست - وندرین ایام ، زهرم در پیاله ، زهر مارم در سبوست - مرگ او را از کجا باور کنم؟ .
صحبت از پژمردن یک برگ نیست - وای جنگل را بیابان می کنند - دست خون آلود را در پیش چشم خلق پنهان می کنند - هیچ حیوانی به حیوانی نمی دارد روا - آنچه این نامردمان با جان انسان می کنند .
صحبت از پژمردن یک برگ نیست - فرض کن مرگ قناری در قفس هم مرگ نیست - فرض کن یک شاخه گل هم در جهان هرگز نرست - فرض کن جنگل بیابان بود از روز نخست - در کویری سوت و کور - در میان مردمی با این مصیبت ها صبور - صحبت از مرگ محبت ، مرگ عشق - گفتگو از مرگ انسانیت است . . .
...........................................
* فریدون مشیری
پ.ن : دیگه طاقت ندارم ... مگه یه دل چقدر جا داره ؟!
اون عزیز برای بار دوم شکست ... یه آدم چند بار میتونه تو خودش بشکنه ؟!
کاش اشک های امروزم را جمع میکردم ... آخه اشک هایی که برای کس دیگری ریخته میشه حرمت داره ...
فکر نمیکردم یه مسئله بتونه اینجوری از درون آتیشم بزنه ...
التماس دعا برای اون ...
یا علی ...
نوشته شده توسط : یاس کبود
نمی دانم از او چه بگویم ؟ چگونه بگویم ؟ خواستم از "بوسوئه" تقلید کنم ، خطیب نامور فرانسه که روزی در مجلسی با حضور لوئی ، از "مریم" سخن میگفت . گفت : هزار و هفتصد سال است که همه ی سخنوران عالم درباره ی مریم داد سخن داده اند . هزار و هفتصد سال است که فیلسوفان و متفکران ملت ها در شرق و غرب ، ارزش های مریم را بیان کرده اند . هزار و هفتصد سال است که شاعران جهان ، در ستایش مریم همه ی ذوق و قدرت خلاقشان را بکار گرفته اند . هزار و هفتصد سال است که همه ی هنرمندان ، چهره نگاران و پیکره سازان بشر ، در نشان دادن سیما و حالات مریم هنرمندی های اعجازگر کرده اند . اما مجموعه گفته ها و اندیشه ها و کوشش ها و هنرمندی های همه در طول این قرنهای بسیار ، به اندازه ی این یک کلمه نتوانستند عظمت های مریم را باز گویند که : " مریم مادر عیسی است " .
و من خواستم با چنین شیوه ای از فاطمه بگویم ، باز درماندم .
خواستم بگویم : فاطمه دختر خدیجه بزرگ است ، دیدم که فاطمه نیست .
خواستم بگویم که : فاطمه دختر محمد (ص) است ، دیدم که فاطمه نیست .
خواستم بگویم که : فاطمه همسر علی است ، دیدم که فاطمه نیست .
خواستم بگویم که : فاطمه مادر حسنین است ، دیدم که فاطمه نیست .
خواستم بگویم که : فاطمه مادر زینب است ، باز دیدم که فاطمه نیست .
نه ، اینها همه هست و این همه فاطمه نیست .
" فاطمه ، فاطمه است "
..........................................
* دکتر علی شریعتی
ولادت بانوی دو عالم حضرت فاطمه ی زهرا (س) بر همگان مبارک .



و همینطور روز مادر ! 
یا علی ...
نوشته شده توسط : یاس کبود
حرفهای بی رنگم را با ذغال سیاه دستانم بر دل سفیدم نوشتم .
دلم نتوانست بخواندشان ، حرفهایم بی رنگ بود و او سفید ،
حتی نتوانست آنها را بفهمد ، شاید به خاطر دستهای ذغالیم بود ...
همین شد که تنها ماندم ، نمیدانم از کی این همه سفید شده بود !
تنهاییم را قسمت نکردم حتی با تو که تنها تنهاییه من بودی ...
پس گذشتم و عبور کردم از خودم ، دیدم که حتی به دلم هم نمیتوانم اعتماد کنم ...
عبور کردم و سرعت گرفتم ، محکم به یک علامت سوال بزرگ خوردم ، دردم گرفت .
نشستم همانجا و زار زار گریه کردم ...
دلم خیلی جلوتر بود و من تنها مانده بودم ...
فرصت پرواز کردن نداشتم ... زمین گیر شدم ...
مشتی خاک بلند کردم و بر سرم ریختم ، باز هم این کار را تکرار کردم ، انگار خوشم آمده بود !
روی سرم خاک میریختم و میخندیدم ، رسما دیوانه شده بودم !!
ناگهان نگاهم به عقب افتاد ، داشتم از تعجب شاخ در می آوردم ، خاکها از بین دستانم فرو ریخت ...
دلم با عصبانیت رو به رویم ایستاده بود !
....................................................
و ...
یا علی ...
نوشته شده توسط : یاس کبود
سلام ...
شرکت توی این یکی موج خیلی سخته ، هر جوری سعی کردم از زیرش در برم نشد .
از دست این رضوان خانوم !
خیلی به این سوالات فکر کردم و همینطور جوابشون !
سوال اول : چقدر سعی کردم از حضرت فاطمه پیروی کنم ؟
سوال دوم :آرمان های این وبلاگ تا چه حد فاطمی بوده ؟
جواب اول : من ... کم کاری کردم ، خیلی زیاد . وقتی این سوال را از خودم پرسیدم یکدفعه کم آوردم رنگم پرید واقعا من تا چه حد پیرو بودم ؟ اصلا برای من حدی وجود داشته ؟! بعد بیشتر دقت کردم دیدم اون ته تهای دلم یه چیزی بود که نمیشد اسمش را گذاشت پیروی ولی تا حدی امیدوار کننده بود ...
جواب دوم : شروع وبلاگم و گذاشتن اسم یاس کبود روی اون فقط مربوط میشد به همون ته تهای دلم یعنی ...
فقط یه اسم ! هدفم از شروع وبلاگ این بود که این اسم فقط ته تهای دلم نمونه ولی ... هدفم به کل یادم رفت ...
این وبلاگ شد جولانگاهی برای دلم ... تازه اونم فقط خواسته های روییش نه ته تهاش !
................................................
پ.ن غیر مهم : امتحاناتم تمام شد . 2 تیر هم کارنامه !
پ.ن مهم : بعد از نوشتن این پست فهمیدم باید تصمیم های جدی برای خودم و این وبلاگ بگیرم ...
که یا اصلاح بشه یا تمام !
پ.ن خیلی مهم : دعوت شونده ها : ( با شرمندگی از پذیرفتن آقایان معذوریم ) پرواز خانوم ، یاسی خانوم ، ساغر خانوم ، مینا خانوم ، و خدایی که به ما لبخند میزند خانوم !! و هر خانومی که این متن را خوند ( برای اطلاعات بیشتر به وبلاگ منطقه ی ممنوعه مراجعه شود )
یا علی ...
نوشته شده توسط : یاس کبود
یا امیرالمومنین روحی فداک آسمان را دفن کردی زیر خاک ؟
...................................
شهادت مظلومانه ی بانوی دو عالم را بر تمامی مسلمین جهان تسلیت عرض میکنم .
التماس دعای شدید !
یا علی ...
نوشته شده توسط : یاس کبود