
: منوي اصلي :
: درباره خودم :
: پيوندهاي روزانه :
: لينك دوستان من :
: لوگوي دوستان من :
: آرشيو يادداشت ها :
: نوای وبلاگ :
سلام …
توي دنياي عجيب غريبي گير کيرديما …
هنوز غم به اون بزرگي از روي دلم پاک نشده که يه غم ديگه با زور و هل خودشو توي دلم جا کرده …
خيلي مسخرس ها !!
…
اصلا حال نوشتن ندارم … فعلا خودمو زدم به بي خيالي … عين ديوونه ها !!
غير از ديوونه بازي چيزي آرومم نميکنه !
مجبورم فعلا به هيچي فکر نکنم …
* به اينکه تا چند روز ديگه مجبورم ديوونه بازي هام! را کنار بذارم و براي چندمين بر خلاف ميلم يه دو سه سالي بزرگتر شم !! چند روز ديگه 22 مرداد ميرسه !
* به اينکه ديگه شهر آشوبي وجود نداره که دردم را درک کرده باشه و بتونه حرفم را بفهمه …
* به اينکه اگه همين الان مُردم! چه جوابي دارم ؟؟!!
* به اينکه …
نه مجبورم از همين الان ديگه به هيچي فکر نکنم …
……………………………….
پ.ن : ديگه معلوم نيست آپ بعديم مال کي باشه … شايد بعد از 22 مرداد … شايدم يه کم ديرتر !
يا علي …
نوشته شده توسط : ياس کبود
سلام ...
اومدم ! دعاتون کردم !! با خجالت !!! ...
سرم پايين بود ، ولي با اين حال براي همتون دعا کردم ...
دلم خيلي تنگ شده بود قبل از رفتن ...
و حالا ... دلم تنگتر شده !
* آقاي خسرو شکيبايي هم رفت ... خيلي غير منتظره بود و خيلي غمناک ... روحش شاد ...
** آقا ياسين هم که وبلاگش را تخته کرد و رفت ... و خدايي که به ما لبخند ميزند هم ... همه يکي يکي دارن ميرن ... منم فرصت زيادي ندارم ...
حرف براي گفتن زياد دارم ولي فعلا فقط ...
يا علي !
نوشته شده توسط : ياس کبود
سلام ...
خيلي مزاحم نميشم فقط چند تا نکته را متذکر ميشم و زحمت را کم ميکنم !
1. فردا راهي مشهدم ! شما برام دعا کنيد که سفر پر باري باشه منم اونجا همتون را ياد ميکنم ...
2. وبلاگ پرواز هم بالاخره ... تعطيل شد ... با اينکه اين کارش را هيچ وقت فراموش نميکنم ولي دلايلش را براي اين کار تحسين ميکنم !! وبلاگش را دوست داشت ولي ...
3. ايها الناس من وبلاگم را دوست دارم !!!
..............................
ريز نوشت ! : و ... تو ...
وقتي هستي، نيستي و وقتي نيستي، هستي ... پس نباش ! شايد فقط به خاطر همون دليل مجازي !
يا علي ...
نوشته شده توسط : ياس کبود
دلم گرفته بود ... بردمش بيرون يکم هوا بخوره ... کمي گردونومش ... بعد هم به طرف خونه راه افتاديم ...
توي راه برگشت آسمان يه لحظه سفيد شد ... رعد و برق ؟ اونم توي تابستون ؟؟ يکدفعه شيشه ي ماشين تقي صدا کرد و يه قطره ي بزرگ آب وسط شيشه پهن شد ! لحظه اي گذشت ... باز هم يه قطره ي ديگه ... و شيشه ي ماشين پر شد از قطره هاي بزرگي که خودشون را روي سر و صورت مردم پرت ميکردن ...
دلم برگشت و به آسمون نگاه کرد ... آروم و با شيطنت گفت : بريم زير بارون ؟!
منم دوست داشتم برم ... منتظر جواب موندم ... هيچ جوابي نيومد ... اومدم بهش اصرار کنم و بگم که حالا اين دفعه بذار ... نميبيني چقدر گرفته ؟!! ولي نگفتم ، رفتارش برام عجيب بود ... نکنه دوباره با هم قهرن ؟! دلم يه سرفه ي کوچيک کرد و با اين کار نشون داد هنوز منتظره ... بازم جوابي نيومد ...
بارون کم کم ، کم شد و بعد هم تمام ...
دلم دوباره روش را برگردوند ... بغض داشت خفه اش ميکرد اينو از بغض توي گلوم ميفهميدم ... با عصبانيت به عقلم گفتم ديدي بارون تموم شد ؟! همش تقصير تو بود ... خب چرا اجازه نميدي ؟! بازم مثل هميشه ، مغرورانه ساکت بود ...
راه افتاديم به طرف خونه ... رسيدم خونه و لباسامو عوض کردم هنوز از دستش عصباني بودم که يکدفعه ... چيک ... چيک ... دوباره بارون شروع به باريدن کرد ... فوري بهش گفتم : برم ؟! باز جواب نداد ... دلم دوباره رو به من کرد و با مظلوميت و کمي التماس گفت : بريم زير بارون !
برگشتم و بلند گفتم : من ميخوام برم زير بارون !
بعد بالاخره صداش در اومد و گفت : تمومش کن اين لوس بازي ها را ... ديگه بزرگ شدي !!!
همه جا خورديم حتي خودش ! آروم گفتم : من ؟؟!! و بعد ساکت شدم ...
دلم روشو برگردوند و ديگه باهام حرف نزد ...
.......................................
پ.ن 1 : خب چکار ميتونستم کنم ؟!
پ.ن 2 : بهم جواب بديد ... من واقعا بزرگ شدم ؟؟؟!!!
يا علي ...
نوشته شده توسط : ياس کبود
از همان روزي که دست حضرت"قابيل" -گشت آلوده به خون حضرت"هابيل"- از همان روزي که فرزندان "آدم" صدر پيغام آوران حضرت باري تعالي - زهر تلخ دشمني در خونشان جوشيد ، آدميت مرد ، گر چه آدم زنده بود .
از همان روزي که يوسف را برادر ها به چاه انداختند - ازهمان روزي که با شلاق و خون ديوار چين را ساختند - آدميت مرده بود .
بعد دنيا هي پر از آدم شد و اين آسياب - گشت وگشت - قرن ها از مرگ آدم هم گذشت - اي دريغ آدميت برنگشت .
قرن ما - روزگار مرگ انسانيت است - سينه ي دنيا ز خوبي ها تهي ست - صحبت از آزادگي پاکي مروت ، ابلهي ست - صحبت از موسي و عيسي و محمد نابجاست - قرن موسي چنبه ها ست .
من که از پژمردن يک شاخه گل - از نگاه ساکت يک کودک بيمار - از فغان يک قناري در قفس - از غم يک مرد ، در زنجير - حتي قاتلي بردار ! - اشک در چشمان و بغضم در گلوست - وندرين ايام ، زهرم در پياله ، زهر مارم در سبوست - مرگ او را از کجا باور کنم؟ .
صحبت از پژمردن يک برگ نيست - واي جنگل را بيابان مي کنند - دست خون آلود را در پيش چشم خلق پنهان مي کنند - هيچ حيواني به حيواني نمي دارد روا - آنچه اين نامردمان با جان انسان مي کنند .
صحبت از پژمردن يک برگ نيست - فرض کن مرگ قناري در قفس هم مرگ نيست - فرض کن يک شاخه گل هم در جهان هرگز نرست - فرض کن جنگل بيابان بود از روز نخست - در کويري سوت و کور - در ميان مردمي با اين مصيبت ها صبور - صحبت از مرگ محبت ، مرگ عشق - گفتگو از مرگ انسانيت است . . .
...........................................
* فريدون مشيري
پ.ن : ديگه طاقت ندارم ... مگه يه دل چقدر جا داره ؟!
اون عزيز براي بار دوم شکست ... يه آدم چند بار ميتونه تو خودش بشکنه ؟!
کاش اشک هاي امروزم را جمع ميکردم ... آخه اشک هايي که براي کس ديگري ريخته ميشه حرمت داره ...
فکر نميکردم يه مسئله بتونه اينجوري از درون آتيشم بزنه ...
التماس دعا براي اون ...
يا علي ...
نوشته شده توسط : ياس کبود
نمي دانم از او چه بگويم ؟ چگونه بگويم ؟ خواستم از "بوسوئه" تقليد کنم ، خطيب نامور فرانسه که روزي در مجلسي با حضور لوئي ، از "مريم" سخن ميگفت . گفت : هزار و هفتصد سال است که همه ي سخنوران عالم درباره ي مريم داد سخن داده اند . هزار و هفتصد سال است که فيلسوفان و متفکران ملت ها در شرق و غرب ، ارزش هاي مريم را بيان کرده اند . هزار و هفتصد سال است که شاعران جهان ، در ستايش مريم همه ي ذوق و قدرت خلاقشان را بکار گرفته اند . هزار و هفتصد سال است که همه ي هنرمندان ، چهره نگاران و پيکره سازان بشر ، در نشان دادن سيما و حالات مريم هنرمندي هاي اعجازگر کرده اند . اما مجموعه گفته ها و انديشه ها و کوشش ها و هنرمندي هاي همه در طول اين قرنهاي بسيار ، به اندازه ي اين يک کلمه نتوانستند عظمت هاي مريم را باز گويند که : " مريم مادر عيسي است " .
و من خواستم با چنين شيوه اي از فاطمه بگويم ، باز درماندم .
خواستم بگويم : فاطمه دختر خديجه بزرگ است ، ديدم که فاطمه نيست .
خواستم بگويم که : فاطمه دختر محمد (ص) است ، ديدم که فاطمه نيست .
خواستم بگويم که : فاطمه همسر علي است ، ديدم که فاطمه نيست .
خواستم بگويم که : فاطمه مادر حسنين است ، ديدم که فاطمه نيست .
خواستم بگويم که : فاطمه مادر زينب است ، باز ديدم که فاطمه نيست .
نه ، اينها همه هست و اين همه فاطمه نيست .
" فاطمه ، فاطمه است "
..........................................
* دکتر علي شريعتي
ولادت بانوي دو عالم حضرت فاطمه ي زهرا (س) بر همگان مبارک .



و همينطور روز مادر ! 
يا علي ...
نوشته شده توسط : ياس کبود
حرفهاي بي رنگم را با ذغال سياه دستانم بر دل سفيدم نوشتم .
دلم نتوانست بخواندشان ، حرفهايم بي رنگ بود و او سفيد ،
حتي نتوانست آنها را بفهمد ، شايد به خاطر دستهاي ذغاليم بود ...
همين شد که تنها ماندم ، نميدانم از کي اين همه سفيد شده بود !
تنهاييم را قسمت نکردم حتي با تو که تنها تنهاييه من بودي ...
پس گذشتم و عبور کردم از خودم ، ديدم که حتي به دلم هم نميتوانم اعتماد کنم ...
عبور کردم و سرعت گرفتم ، محکم به يک علامت سوال بزرگ خوردم ، دردم گرفت .
نشستم همانجا و زار زار گريه کردم ...
دلم خيلي جلوتر بود و من تنها مانده بودم ...
فرصت پرواز کردن نداشتم ... زمين گير شدم ...
مشتي خاک بلند کردم و بر سرم ريختم ، باز هم اين کار را تکرار کردم ، انگار خوشم آمده بود !
روي سرم خاک ميريختم و ميخنديدم ، رسما ديوانه شده بودم !!
ناگهان نگاهم به عقب افتاد ، داشتم از تعجب شاخ در مي آوردم ، خاکها از بين دستانم فرو ريخت ...
دلم با عصبانيت رو به رويم ايستاده بود !
....................................................
و ...
يا علي ...
نوشته شده توسط : ياس کبود