
: منوي اصلي :
: درباره خودم :
: پيوندهاي روزانه :
: لينك دوستان من :
: لوگوي دوستان من :
: آرشيو يادداشت ها :
: نوای وبلاگ :
زمين پر بود از فرشته هايي که با اجازه ي خدا اومده بودن روي زمين تا جشني را برگذار کنن ...
بالهاي فرشته ها همه ي سطح زمين را پوشونده بود ...
دو تا از فرشته ها يه ورق سفيد و نوراني دستشون بود ...
همه مي خنديدن ...
چه روز بزرگي ، يه بنده به بنده هاي خوب خدا اضافه شد ...
اين ورق را آوردن تا تمام آثار بندگي را توي اون ورق بنويسن ...
دو تا از فرشته ها آروم روي شونه ي راست و چپش نشستن ...
نامه توي دستشون بود ...
همه منتظر بودن تا فرشته ي سمت راست شروع به نوشتن کنه ...
و يه نماز قشنگ ...
و اولين نوشته ي درخشان روي اون ورق کاغذ ...
چقدر نور ! چه صحنه ي قشنگي ...
هنوز هم همه ي فرشته ها دارن مي خندن و دست مي زنن ...
نوشته شده توسط : ياس کبود
وسايلم را در کيفم گذاشتم و به آسمان سفر کردم . آسمان آبي بود و بسيار زيبا ، آرامش تمام محيط را فرا گرفته بود . آنجا خدا را ديدم به خيالم خدا آبي بود . با خدا حرف زدم ، به خدا نگاه کردم. او مظهر آرامش بود چيزي مثل آرامش مطلق . کيفم را بر روي دوشم گذاشتم . به خورشيد سفر کردم . خورشيد را زرد ديدم به حالتي فرح بخش ، اميدوار کننده . خدا نيز آنجا بود ، اينبار خدا زرد يافتم ، به خدا نگاه کردم ، شاد شدم اميدوار شدم ، تمام وجودم از گرما سوخت . کمي از آب باران خوردم ، نگاهم به ابرها افتاد ، ابرها سفيد بودند . پاک ، خالص شده ي آب آبي ، نماد شروع زندگي مانند لباس عروس و نماد پايان زندگي مانند کفن . خدا آنجا بود ، سفيد ونوراني ، با معنويتي بي پايان . خدا آنجا بود انگار در نزديک ترين نقطه موجود . نگاهم به زمين افتاد ، سياه بود ، پوشيده از کثيفي ها ، افسردگي ها ، شکنجه ها ، ابهام ها . آنجا آخرين نقطه ي زندگي بود ، سياه سياه ، نقطه مرگ نقطه نابودي . خدا را به سختي پيدا کردم ، خدا به سختي در انتهاي نا اميدي جاي گرفته بود . در نقطه اي از سياهي هاي زمين نقطه اي روشن تر بود ، نقطه اي سبز . جنگلي بود در آن سياهي ، به آن نزديک شدم آن جنگل سبز آکنده بود از طراوت ، شادابي . خدا آنجا بود ، خدا سبز بود طراوت مي بخشيد . احساس شادابي کردم به سبز نزديک تر شدم گل سرخي در جنگل خود نمايي مي کرد ، به سرخي گل برگ هايش خيره شدم ، هيجان تمام وجودم را فرا گرفت ، احساس قدرت کردم ، از سرخي اش خوردم مزه ي شيرين و تند داشت . غرور نگذاشت در گل قرمز به دنبال خدا بگردم . چشم از گل سرخ برداشتم ... به جايي نگاه کردم، به چيزي ، به رنگي ... چه رنگ بود ؟ نه رنگ نداشت بي رنگ بود . سياه نبود تاريک هم نبود ، نه رنگش بي رنگ بود . حس کردم بي رنگي هممه جا را فرا گرفته ، سرم را چرخاندم . همه جا بي رنگ بود ، همه جا ... همه جا لايه اي از بي رنگي روي رنگها را پوشانده بود . خدا را ديدم اين بار خود خدا را ديدم . خدا در هيچ رنگي نبود ، خدا رنگي نداشت خدا بي رنگ بود . خدا همان بي رنگي غليظي بود که روي همه ي رنگها وجود داشت . خدا در واقع رنگ نبود ، رنگ نداشت ، رنگ خدا بود ، هر رنگ نشانه اي از خدا بود . تمام اطرافم خدا بود ، چون رنگها همه جا را فرا گرفته بودند و رنگها خدا بودند و خدا بود و خدا همه جا بود ...
نوشته شده توسط : ياس کبود
سلام ، خوش اومدين . 
من امروز اولين نوشته ام را توي وبلاگ گذاشتم و افتتاحش کردم . اميدوارم بتونم اين وبلاگ را به بهترين نحو اداره کنم . طوري که هم شما راضي بشيد هم خودم ...
براي خوب بودن وبلاگ هم به نظرات و کمک هاي شما شديدا نياز دارم .
التماس دعا .
نوشته شده توسط : ياس کبود